کل دنیا هم بگویند دوستم دارند ...
فایده ندارد !!!
اما ...
دوستت دارم های " تو "
چه غوغایی می کند ...
روحم را تازه می کند

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

نمی بخشمت

 به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

 به خاطرتمام غم هایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت

به خاطر دلی که برایم شکستی

به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی

نمی بخشمت

به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

انسان در حال گریه کردن

 به دنیا می‌ آید

 و وقتی به اندازه کافی گریه کرد

 از دنیا می‌رود . . . !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

این روزهـــا من

خـــدای سکـــوت شده ام

خفقـــان گرفتـــه ام تا

ارامش اهـــالی دنیا بـــهم نریزد...

اینجا زمیـــــن است

اینجا زمین است رسم ادمهـــایش عجیـــب است

اینجا گـــم که میـــشوی

به جـــای انکه دنبـــالت بگردند

فراموشت میکنند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

می توان در قاب خیس پنجره

چک چک آواز باران را شنید

می توان دلتنگی یک ابر را

در بلور قطره ها بر شیشه دید

می توان لبریز شد از قطره ها

مهربان و بی ریا و ساده بود

می توان با واژه های تازه تر

مثل ابری شعر باران را سرود

می توان در زیر باران گام زد

لحظه های تازه ای آغاز کرد

پاک شد در چشمه های آسمان

زیر باران تا خدا پرواز کرد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

باز باران با ترانه، می خورد بر بام خانه

خانه ام کو، خانه ات کو؟ آن دل ویرانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران، گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر کجا رفت، خاطرات خوب و رنگین؟

در پس آن کوی بن بست، در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز، غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد، آرزوها رفته از باد

باز باران، باز باران، میخورد بر بام خانه،

بی ترانه، بی بهانه، شایدم گم کرده خانه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم؟

همه حرفها که آخه گفتنی نیست

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

بـی تـو مـهتاب شـبی بـاز از آن کـوچه گـذشتم

هـمه تـن چـشم شـدم خـیره بـه دنـبال تـو گـشتم

شـوق دیـدار تـو لـبریز شـد از جـام وجـودم

شـدم آن عـاشق دیـوانه کـه بـودم

در نـهانخـانه ی جـانم گـل یـاد تـو درخـشید


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

مـنو تـو دوتـا پـرنده تـوو قـفس زنـدونی بـودیم....

جـای پـر زدن نـداشتیم امـا آسـمونی بـودیم....

ابـر و بـارون رو مـی دیـدیم امـا دنـیامون قـفس بـود....

چـشم بـه دور دسـت هـا نـداشتیم هـمینم واسـه مـا بـس بـود....

امـا یـک روز اونـایی کـه مـا رو بـاهم دوسـت نـداشتن....

تـو رو پـر دادن و جـاتم یـه آیـنه گـذاشتن....

مـنه خـوش بـاور سـاده فـکر مـیکردم رو بـه رومـی....

گـاهی اشـتباه مـیکردم مـن کـدومم تـو کـدومی....

بـا تـو زنـدگی مـیکردم قـفس تـنگ و سـیاهو....

عـشق تـو از خـاطرم بـرد عـشق پـر زدن تـا مـاهو....

امـا یـک روز بـاد وحـشی رویـاهامو بـا خـودش بـرد....

قـفس افـتادو شـکستو آیـنه افـتادو تـرک خـورد....

تـازه فـهمیدم دروغ بـود دنـیایی کـه سـاخته بـودم....

دردم از ایـنه کـه عـمری خـودمو نـشناخته بـودم....

تـو تـوو آسـمونا بـودی بـا پـرنده هـای آزاد....

مـنه تـن خـسته رو حـتی یـه دفـه یـادت نـیفتاد....

حـالا ایـن قـفس شـکسته راه آسـمون شـده بـاز....

امـا تـوو قـفس نـشستم دیـگه یـادم رفـته پـرواز....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن

اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن

خدایــــــــــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزه

دیگه حتـــــــــــے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزه

تو اون بالا من این پایین،دو تایـــــــے مون چرا تنها؟

اگه لیلــــــے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

خدایا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیست

خیالت اززمین راحت که حتـے روز،روشن نیست کسـے اینجا نمی بینـه

 که دنیـــــــــــا زیر چشماته یه عمره یـــــــــــادمـــــــون رفته،

زمیـن دار مکافـاته فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هـــا کردم

 کـــــــــه روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردم

خدایـــــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کن

 شنیــدم گرمــه آغوشـــت،اگه میشـه منــم جا کن


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

شـازده کـوچولو گـفت:

 پـس آدمـها کـجا هـستند ؟

       در صـحرا آدم احـساس تـنهایی مـیکند...

مـار گـفت:

 بـا آدمـا هـم احـساس تـنهایی مـیکنی...!

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

انسانهایی بودیم

که به پاک کردن

عادت داشتیم

ابتدا اشک هایمان را

 پاک کردیم

سپس همدیگر را ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

کاش می شد باز نگاهم بکنی..

از ته دل ساده صدایم بکنی....

کاش هرچقدر که من بد بودم...

از سر نیکی دعایم بکنی....

کاش می شد باز به تابی تو به من...

این تن زخمی بی جان را دوایش بکنی...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

همه در باران تند تند راه می روند!

این منم که می ایستم

 و با چشم هایم

به تو فکر میکنم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

در آن زمان که به شدت احساس

تنهــایی

می کنی مطمئن باش که

یکی برای دیدنت لحظه شماری می کند ....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

اگر دلت گرفت سکوت کن

این روزها

کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

عقل در این نیست که جلوی احساس را بگیری

بلکه در اینه که همه چیز را احساس کنی

هر طور که باشه


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

داشــــتن یکـــی کـــه

دوستـــش داشـــــــته باشی

و بدونـــی

اونـــم بیشتـــر از جـــونش دوستـــت داره

اوج خوشــــــــبختیه ..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

بهترین جای دنیا میان دستان کسی است

که نه تنها شما را در بهترین شرایطتان در آغوش میگیرد

بلکه وقتی حال و روزی خوش ندارید

هم به راغتان آمده

و حتی محکمتر بغلتان می کند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

نمی دانم

یاس های تابستانی ادای برف را در می آورد

یا برف ادای آنها را ...

در هر حال اگر پروانه ها تا زمستان دوام می آوردند

 بلا شک دیگر عاشق آن یاس های تکراری نمی شدند...

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری ای برف

تا با تن‌پوشی از تـــو

برابر خورشید من و او عشوه‌ها می‌کردیم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دنیا کوچکتر از آن است

که گمشده ای را در آن یافته باشی

هیچکس اینجا گم نمیشود

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند

یکی در مه ... یکی در غبار ... یکی در باران....

کی در باد و بیرحم ترینشان در برف....

آنچه بر جا می ماند رد پایی است

و خاطرهایی که هر از گاه پس می زند

مثل نسیم، پرده های اتاقت را....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

زندگـی

 شـاید آن لبخـندی سـت،

 کـه دریغـش کردیـم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

آزارم مـی دهـد دیـدن آن مـنظـره ای کـه،

مـادری کـودکش را سـیلی مـی زنـد،

ولـی کـودک بـاز دامـانش را رهـا نمـی کنـد؛

کـجاسـت آن قاضـی تـا حـکـم کـنـد کـه سـرچشـمه مـحـبت،

مـادر اسـت یـا فرزنـد؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

گفتم :

 از خداوند چه بخواهم ; منی که این همه رنج کشیده ام ؟

گفت  :

از خداوند صبر بخواه تا شکیبا باشی بر رنجهایت

گفتم :

همین صبر مرا به این روز انداخته ...

اندکی سکوت کرد و رفت ...

من هنوز هم نمی دانم

 قافیه زندگی ام را کجا باخته ام ...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

من انسانی قوی هستم

اما گهگاهی دلم می خواهد

کسی دستم را بگیرد و بگوید

همه چیز درست خواهد شد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

دنـیا قـانون عـجیبی دارد، هـفت مـیلیارد آدم،

و فـقط بـا یـکی از آنـها احـساس تـنهایی نـمیکنی...

و خـدا نـکند کـه آن یـک نـفر تـنهایت بـگذارد...

آن وقـت حـتی بـا خـودت هـم غـریبه مـیشوی...!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات

جا هست به جای آنکه جای کسی را بگیرید ،

تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید ...!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

هر انسانی یک بار

برای رسیدن به یک نفر

دیر می کند،

و پس از آن

برای رسیدن به کسان دیگر

عجله ای نمی کند ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

میدونید شکسپیر چی میگه ؟!

میگه : من همیشه خوشحالم، می دونید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …

زندگی کوتاه است ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...

خوشحال باش و لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن و ...

قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن

قبل از اینکه بنویسی، فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی، ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن

قبل از اینکه از چیزی یا کسی متنفر بشی، عشق بورز

زندگی این است … احساسش کن،

 زندگی کن و از تمام دقایقش لذت ببر...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.