یک روز که خدا هستی را قسمت می کرد، گفت: چیزی از من بخواهید؛
هر چه که باشد به شما خواهم داد؛
سهمتان را از هستی طلب کنید؛ زیرا خدا بسیار بخشنده است.
هر که آمد و چیزی خواست.
یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست

 و آن یکی چشمی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را.
در این میان، کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا! من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم؛
نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ و نه بالی و نه پایی و نه آسمان و نه دریا؛
تنها کمی از خودت را به من بده، و خدا کمی نور به او داد و

نام او کرم شب تاب شد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.