بارون

ادبی , اختصاصی, احادیث, مقاله , مناسبتها , گالری عکس ,اس ام اس , عجایب , دانستنیها , فانتزی , پند و اندرز

مسکینی دیدم با کفش

پاره شکرمیکرد

خدارا!!!

گفتم که کفش پاره

شکرکردن ندارد؟

گفت: یکی شکرمیکرد

دیدم پا ندارد

خدایا

شکرت برای انچه که

به ماعطا کردی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

پـائیـــز یعنی...

 نم نم باران ، چاى داغ

بوی هیزم سوخته...

گاهی از همه دنیا

یه فنجان چای میخواهی

و یه دلِ خــوش...

غروب بارونی پائیزتون بخیر

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

زیر باران هیچ قلبی...

 خالی از یک عشق نیست...

 نمره عاشق شدن...

در زیر باران ...

نمره دیوانگیست...

 زیر باران خیس ماندن...

بوی ناب زندگیست... 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

همیشه پر از مهربانی بمان

حتی اگر هیچ کس

قدر مهربانیت را نداند.

این ذات توست که مهربان باشی

تو خدایی داری

که به جای همه برایت جبران می کند

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

همه عاشق شدن را بلدند،

اما فقط تعداد کمی هستند

که بلدند چگونه در عشق با یک نفر

برای مدتی طولانی بمانند...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

آرزو میکنم

نه حسرت گذشته

غمگینتون کنه

و نه غم آینده نگرانتون

در حال زندگی کنید

و لحظه هایتان

پر از آرامش باشه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

درآن ساعت که می گیری هدف حیوان صحرا را

به چشمانش نگاهی کن

ببین در برق چشمش التماسش را

که با درماندگی گوید:

ایا صیاد رحمی کن مرنجان نیمه جانم را

پروبالم بکن اما مسوزان استخوانم را

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

هیچ بارانی ردپای خوبان را

از کوچه های خاطرات نخواهد شست...

دوست داشتن خوبان همیشه گفتنی نیست..

گاه سکوت است

و گاه نگاه مهربان

گاهى دعا از دل وجان

و گاهى یک پیام...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

در کلاس درس " خدا "

آنهایی که ناله میکنند رد میشوند

آنهایی که صبر میکنند

قبول میشوند

و آنهایی که شکر میکنند

شاگرد ممتاز میشوند ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

هیچ چیز لذت بخش تر از

 

این نیست که یک نفر

 

احساس تو را بفهمه بدون

 

اینکه بخوای مجبورش کنی...

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 چه کسی می گوید
 پشت این ثانیه ها تاریک است !!!
 گام اگر برداریم
 روشنی 
 نزدیک 
 است...

سلام ثانیه ثانیه زندگیتون پرازلبخندوشادی وبرکت...
نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بعضی از مردم اصرار دارند که خود را به دیگران بشناسانند

و ثروت خود را را به رخ آنها بکشند 

اما این نوع آدمها در درون خود زجر میکشند 

زیرا شادی آنها وابسته به تفکر دیگران است 

مهم بودن را فراموش کنید تا آرامش نصیب تان شود 

هر چه کمتر نیازمند تحسین دیگران باشید تحسین می شوید

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ

ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ ؟

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ؟

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ

ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ

ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳﺖ

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بی تو‌مهتاب شبی باز از آن کوچه.....نه هرگز!
بی تو‌حتی شب من ماه ندارد
پای سست و‌تن فرسوده ام آخر که به آن کوچه 
دگر راه ندارد!
بی تو یک شب من تنها هوس کوی تو‌کردم
هوس موی تو و بوی تو و روی تو کردم
سرسجاده خود تا به سحرگاه نشستم
بند از پای گسستم چشمها بستم و در خویش شکستم
گله کردم زنگاهت،وان دوچشمان سیاهت
،بوسه ی گاه به گاهت
گله کردم ،گله کردم به خدایت!
بی تو شب ماه ندارد،ابرهم گاه ندارد،به سحر راه ندارد
در بساط آه ندارد
دل سنگی که تو داری به خدا شاه ندارد!
دوش گفتم به خدایت که شب و روز و ندارم
که زدستت نفسم حبس در این سینه و
مبهوت نگاه و‌همه جانم نگران است!
نیمه شب بود و هوا رام 
قطره ی اشک خدا پنجره را شست!
چشمها خیس،،،پای ها سست
لرزه افتاد به جانم ،تو‌کجایی؟؟
نگرانم نکند باد بیاید،حالت موی تو بر هم بزند!
یا خرامد به اتاقی که تو‌خوابی
نکند زوزه ی یک گرگ
از سرت خواب پراند
نگرانم نگرانم
من پر از دغدغه و شب پر از آرامش و محجوب
من قسم میخورم این بار به آرامش این شب
به سیاهی سماوات
به کواکب 
به سیارات
حذر از عشق ندانم!!!
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ،نتوانم!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بی تو بودن را معنا می کنم

با تنهایی و آسمان گرفته آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم

با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

بوی عیدی ،

بوی بغض ،

بوی دست خالی 

بیاییم به جای خرید مواد منفجره چهارشنبه سوری

یک دست لباس بخریم برای کودکی که با حسرت به دوستانش نگاه میکنه

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

آن نازنین کجاست که یادم نمیکند

صد غم به سینه دارم و شادم نمیکند

یک لحظه آنکه بی من هرگز نمی نشست

امشب به یاد کیست که یادم نمیکند

اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد

بدان آن هوای دل من است

که به یادت می وزد

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

ﺑﺮﻑ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﭼﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻭﻗﺘﯿﻪ ﮐﻪ

ﻣﯽ ﺷﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ

ﮐﻪ ﻫﻢ ﺭﻭﺵ ﺳﻔﯿﺪ

ﺑﺎﺷﻪ... ﻫﻢ ﺗﻮﺵ

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

غروب، پنجره، باران، دوباره دلتنگم

شب، ازدحام درختان، دوباره دلتنگم


و باز عابر تنھا رفیق تاریکی

پیاده توی خیابان، دوباره دلتنگم


دوباره حس قریب حضور تنھایی

نگاه خالی فنجان، دوباره دلتنگم


ترانه ھای غریبه، شبانه ھای مدام

ھمیشه گریه ی پنھان، دوباره دلتنگم


سفر، سکوت و سرود و بی تو بودن ھا

ھجوم خاطره ھامان، دوباره دلتنگم

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

درخت قسم نمی خورد

فقط

شکوفه هایش را به رخ می کشد

اینک

اگر چه شاخه ها عریانند

اما تو باور کن

بهار

همین چند روز پیش آمده بود

و تو خواب بودی

حتی

سایه ی خورشید هم به روی کوچه افتاده بود

حالا

اگر بهار را ندیدی

برای چند قطره باران دلگیر نباش

ما بغض تمام ابرهای دنیا را

در گلو داریم

چشمانت را به سوی آسمان بگیر

تا بباریم


نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

زیر ابرهای تو ایستاده ام

و گلویم گرفته است

کنار تابستان

تلفن زنگ می زند

این ابتدای باران هاست...

گوشی تلفن ابری ست

رنگ ها گرد شماره گیر می پیچند

بوی باران بر انگشتانم حلقه می زند.

روی سیم هایی که به اندازه ی این هجرانی سیاه و طولانی ست

بر صدایت بوسه می زنم

و ناگهان

تابستانی میان بارانم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()


کارگردان دنیا خداست!

مهم نیست نقش ما ثروتمند است یا تنگدست،

سالم است یا بیمار!

مهم این است که محبوبترین کارگردان عالم نقشی به ما داده!

نباید از سخت بودن نقش گله مند بود،

چرا که سخت بودن نقش،

نشانه اعتماد کارگردان به شایستگی بازیگر است.

امیدوارم خوش بدرخشید!

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود "
"عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود"
"شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور"
"مهربانی ، حاکم کل مناطق میشود"
"هم زمان, سهمیه ی دلهای دلتنگ و صبور"
"هم زمین, ارثیه ی جانهای لایق میشود"
"قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است"
"هر گلی که غنچه زد نامش شقایق میشود"
"با صداقت آسمان سهمی برابر میدهد"
"با عدالت خاک تقسیم خلایق میشود"
عقل هم با عشق یک نوعی موافق میشود"
"عقل اگر گاهی هوادار جنون شد عیب نیست"
"صبح فردا موسم بیداری آیینه هاست"
"فصل فردا نوبت کشف حقایق میشود"
"دست کم یک ذره در تاب و تب خورشید باش"
"لااقل یک شب بگو کی صبح صادق میشود"
"میرسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است"
"آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق میشود
 
نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

 

خیلی سخته که همه حسرتت رو بخورن

و تو رو آخر خوشبختی بدونن و دوست داشته باشن

که لحظه ای جای تو باشن،

اما تو خودت اصلا احساس خوشبختی نکنی

و حتی خودتو از اونایی که حسرتت رو میخورن 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط حسین نظرات ()

میتوان زیبازیست...

نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم!!!

نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بدو خوب....

لحظه ها میگذرد

گرم باشیم پراز فکرو امید

عشق باشیم وسراسر خور شید 

زندگی همهمه ی مبهمی ازردشدن خاطرهاست..

هرکجا خند یدیم...

هرکجا خند ا ندیم....

زندگانی آ نجا ست....

بی خیال همه ی تلخی ها.....

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

من خوب می دانم

حس خوب پاییز هیچ وقت بیات نمی شود

برای من و باران

گاهی مثل باران باید بارید ،

زندگی بخشید، ‌طراوت داد

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

آرامش اعصاب و وران

 

با رسیدن به آرامش درون

 حاصل می شود

 هرکسی می داند

که یاد خدا آرامبخش دلهاست

پس برای رهایی از دلهره و اضطراب

 و داشتن اعصابی آرام

به خدا پناه ببرید.

نوشته شده در یکشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

وضو می‌گیری

 اما در همین حال اسراف می‌کنی

نماز می‌خوانی

اما با برادرت قطع رابطه می‌کنی

روزه می‌گیری

اما غیبت هم می‌کنی

صدقه می‌دهی

اما منت می‌گذاری

بر پیامبر و آلش صلوات می فرستی

اما بدخلقی می کنی

دست نگه دار بابا جان!

ثواب‌هایت را در کیسهٔ سوراخ نریز.....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

خدایا اگر ادب بندگی نمیدانم

اما عزیزانی هستند

که به ذکر مشغولند و مودب به آداب بندگی

که به دوستی با آنان امیدوارم و خرسندم

به نعمت وجودشان و حرمت مناجاتشان

و دل شکسته و پاکشان به من هم نظری کن

"" ای کریم,از تو برای برادران و خواهران دینی

"خیرماسئلک منه عبادک الصالحون"

ر ا خواهانم ....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

خدایا

تا تو را دارم

دوست می خواهم چه کار؟

آرامش می خواهم چه کار؟

زیبایی می خواهم چه کار؟

من خدا را دارم

وجود من از خدا و خدایی اش پر شده است

دنیا را می خواهم چه کار؟

خدایا مرا بگیر

مالِ خودتــــــــــــــــــــ

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

اگر درد را احساس کردی

 

" زنــــــــده ای"



اگر درد دیگران را احساس کردی


"انســــــانی"

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

از آرامش درون در شادی است،


افکار شادی آفرین را آگاهانه حفظ  کن،


و شادی آفرین باش.....

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

وقتی احساس وخوشحالی می کنی،


احتمالاکسی برایتان دعای خیرکرده است،


برای همه طلب خیروشادی کن،


بگذاراین چرخه انرژی تا ابدادامه داشته باشد...

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

روزهــــــــایی هست که باید زیرش خط کشید تا به چشــــمت بیاید!

روزهـــــــایی که وقتی روزهای دیگرت از دست می‌رود

بتوانی راحــــت پیدایش کنی و با مرورش دلــــت گرم شود…

روزهـــــــایی که باید از آن چند کپی گرفت؛

و در چند پوشه و چند کشــــو و لای کتاب‌ های دیگر پنهانش کرد؛

روزهــــــایی که باید از رویش نوشت..!

روزهایی که باید با آن ها عکس یادگاری گرفت!

و زیرش را حتــــــماً حتماً تاریخ زد…

که وقتی آلبوم را ورق می‌زنی یک‌ دفعه تـــــــــو را ببرد به روزگار سپری‌ شده‌…

روزهــــــــایی که" دل "را قرص می‌کند!

روزهـــــــایی که تـــــو در آن می‌خـــــندی،

روزهـــــــایی برای روزهای مـــــــبادا…!!!

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

می بینی پاییــــز چقدر شبیه زن هاست؟!

حوصله اش که سرمی رود،
بند اصلاح برمی دارد؛
می کَند علف های هرز را
بلوند می کند موهایش راٰ
گرم می شود..،
سرد می شود؛
طاقت ندارد...؛
تعادل ندارد...؛
همه چیز را بهم می ریزد...!!
باد می وزد...
در آخر اما...
آرام...آرام..
.می بارد...
زن پاییز است با موهای بلوند؛
صورتی اصلاح شده 
ونم نم اشک...!!!

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن

دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن

وقتی هوا بارونیه

دلم برات تنگ میشه باز

نمیدونی تو این هوا

چشات چه خوش رنگ میشه باز

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

از این پــس تــنــها ادامــه مــیدهــم

در زیــر بـاران... 

حــتـی بــه درخـــواســـــت چــتـر هــم جـــــواب رد مـیـدهـم...!

می خــواهــم تــنــهـایی ام را به رخ ایــن هــوای دو نـفـــره بـکــشـــم!

بــاران نـبــار...

مــن نــه چـتـــر دارم نــه یـــار...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

آخر قصه را بردار و با خودت ببر !!! 

 همان یکی بود ... یکی نبود ... 

همان گنبد کبود را برای من بگذار

من در فکر شروعی دوباره ام ...!!  

هیچوقت کاری نکنید که ... 

آدمهای ارزان قیمت برایتان گران تمام شوند ...!!! 


نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

هر چیزی که آغاز  می شود پایانی دارد ... 

قطاری که به راه می افتد در شهر دیگری خواهد ایستاد!! 

عمر همه ی موجودات به پایان می رسد... 

قلب هاخواهند ایستاد! 

و بادی که بر بام و درگاه می کوبد نیز.... 

پس کی آرام خواهد گرفت  

این طوفان که در درون من بیداد می کند ..!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید

با حسرت جدا کردم

همین بود آخرین فرصت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

مریم های چشمم را بر روی اشکی

از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی؟نمی دانم چرا؟

شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا؟

تا کی؟

برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب بارانی ترک برداشت

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بی تو شیرین شور فرهادش نبود

بیستون را ترس، فریادش نبود

می به جام لیلی و مجنون نبود

ختم شعری وصلت میمون نبود

آمدی ، چینش نمودی واژه را

خود نوشتی شعر عشق تازه را

گرمی آغوش تو درمان نمود

سردی دستان و اندام خمود

با نگاهت اطلسی جانی گرفت

زندگی آهنگ عرفانی گرفت

کوچه با عطر تنت مستانه شد

قلب من فارغ ز صد افسانه شد

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

انســان بــودن یعنــی این کــه…

وقتـــی بــا کســی مشتــاقــانه کوهــی را بالا رفتـــی

امـــا…رو قلــه حــس کــردی ازش بــی نـــیاز شــدی

یــادت نــره کــه اون پاییـــن چقـــدر بهـــش نیـــاز داشتـــی

نوشته شده در چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بگذارید بعضی چیزها از بین بروند

خودتان را از آنها رها سازید

منتظر نباشید تا قدر تلاش هایتان را بشناسند

و عشق تان را بفهمند

در را ببندید آهنگ را عوض کنید

خانه تکانی کنید گرد و غبار ها را بتکانید

از آنچه هستید دست بر دارید

و به آنچه که واقعا هستید روی آورید

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

گاهی سکوت می کنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی ...

سکوت گاهی یک اعتراضه و گاهی هم انتظار

اما بیشتر وقتها سکوت برای اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو

که تو وجودت داری توصیف کنه و این یعنی همون حس تنهایی ...!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

من  

نمی دانم خودم را کجا گم کردم  

اصلا دیگر نمی دانم من کدام هستم  

اینم؟   

یا آنم؟  

در برابر آینه ای شکسته می ایستم   

و تکه های خرد شده ی روحم را   

بی تفاوت  
 
به مترسک بی چهره ی ایستاده در ساحل می دهم   

من  

از آتش زیر این خاکستر برنمی خیزم   

این، پهنه ی تمام عیار خود تاریکی است.  

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

چشم های بسته ام   

کمکی به دل بیدارم  نمی کند 

خواب، به قلبم  نمی آید،   

انگار یکی آمده     

و  سلول های خواب را   

از  توی دلم کنده است   

خیلی نگرانم که مبادا 

دلم مرده باشد 

می خواهم بخوابم و برای همیشه بی خیال دلم باشم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

عجب امشب صفایی با تو دارم

دل از غم رهایی با تو دارم

بخوان نام مرا تا جان بگیرم

عجب حال و هوایی با تو دارم.

 

چشیدم شهد شیرین محبت

شدم مست از ریاحین محبت

قدم بر قلب من بگذاشتی تا

بیاموزد دل آیین محبت

خوشا آرامش خوب شبانه

خوشا حال خوش دل بی بهانه

تو هستی و دگر چیزی نخواهم

خوشا رویای سبز عاشقانه.

سلام ای آسمان بی کرانه

سراسر مستی و شور و ترانه

بغل وا کن که بالم را گشودم

برای وسعتی تا عاشقانه.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

من این حال و هوا را می شناسم

ره و رسم وفا را می شناسم

مگو بیگانه ام با درد مجنون

که در د بی دوا را می شناسم.

 

  دلم می خواهدت ای داد و بیداد

که تو شیرینی و من مثل فرهاد

به گوشت می رساند باد روزی

که از دستت زنم فریاد فریاد.

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٤ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

این روزها

آب و هوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای

خشک شدن نیست ...!

هوایت که به سرم می زند

دیگر در هیچ هوایی ،،،

نمی توانم نفس بکشم !

عجب نفس گیر است

هوایِ بی تو بودن ...!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

میخوام هنوز از تنهایی برات بگم  

میخوام هنوز از دل گرفتم برات بگم

میخوام هنوز از دلتنگی هام برات بگم

میخوام هنوز ازدعوا از لجبازیاش برات بگم

میخوام از این پاییز لعنتی برات بگم

باز امشب دلم گرفته

آره رفیق

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

چه لطیف است حس آغازی دوباره ...

چه زیباست رسیدن دوباره

به روز زیبای آغاز نفس کشیدن ...

و چه اندازه عجیب است ...

روز ابتدای بودن ...

وچه اندازه شیرین است امروز ...

روز میلاد من ...

روز من ...

روزی که آمدم ...

امروز روز من است و من

تمام دلتنگیهایم را

به جای تو

در آغوش می کشم

چقدر جایت میان بازوانم خالیست

تولدم مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ

ﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻧﮑﻦ

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ،

ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ…

ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ

ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

امروز باز دلم تنگ شده   

می خواهم برگردم

می خواهم بایستم و تکان نخورم ساکت و بی رمق

آخه پاییز آمده  به احترام برگهای خسته و رنگ پریده

می خواهم نفسم را در سینه حبس کنم

خیلی دلم گرفته

وقتی برگها یکی یکی از تنه درختها پایین می افتند

معلوم است که از جدا شدن ناراحت هستند

این ناراحتی را می توان از چهره زردشان فهمید

آری پاییز فصل جدایی هاست فصل خزان و ....

شاید برگها هم دلشان به سفر تنگ شده ...

سفری که معلوم نیست به سرانجام می رسد یا نه ؟

من له شدن برگها در زیر پاهای خسته را می بینم

مطمئن نیستم این سفر برگشتی هم داشته باشد ...!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.

باغ بی برگی،روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش.

سازِ او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی‌ست.

ور جز،اینش جامه ای باید .

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .

گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد .

باغبان و رهگذران نیست .

باغ نو میدان چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سربه گردون سای

 اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .

باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن.

پادشاه فصلها ، پائیز ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

عـاشـق روزهـــایی هستـم

که مهـــــربان میـــــشــوی ..

حتـــی اگـــــــــــر نفهـــــــــــمم چرا !!...

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

دلتنگی چیزی نیست که بشه کمش کرد

وقتی دلتنگ باشی همه چیز برات میشه تنگ

خونه  - خیابون - شهر

فرقی نمیکنه همه جا برات تنگه

فقط اگه بترکه بغضت اگه اشک بریزی آروم میشی

نه اینکه دلتنگی ت کم شده باشه نه

فقط یکم از اون دوست داشتنه کم میشه

ی چند مدت که بگذره  دیگه میبنی جایی برای اون ادم تو قلب نمونده

اونموقع ست که می فهمی قلب تنگ شده

وهیچکس دیگه توش نیست ...

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست

دل من بی تاب است

عصه ام بسیار

دل من می پیچد همچو بیچک به نگاهت

به غمت

کاش می دیدی خنده ام مرد

 برق چشمانم رفت

و قدمهایم ست

کاش می دیدی که دگر اشک نمی بارد

کاسه چشمانم

شده اکنون مرداب

و دگر در مردابم نیست نیلوفرابی که بخندد به صبح

نوشته شده در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

وقتی به کسی بطور کامل

و

بدون هیچ شک و تردیدی اعتملد می کنید

 به دو نتیجه کلی خواهید رسید 

شخص برای زندگی

یا

درسی برای زندگی ...!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

آدمها لالت می کنند

بعد هی می پرسند

چرا حرف نمی زنی

این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیا بود ...

لحظه ای می رسد

که آدم از همه چیز دست می کشد

چون عاقلانه ترین کار همین است ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

سـلام ای غـروب غـریبانه ی دل....

سـلام ای طـلوع سـحرگـاه رفـتن....

سـلام ای غـم لـحظه هـای جـدایی....

خـداحـافظ ای شـعر شـب هـای روشـن....

خـداحـافظ ای قـصه ی عـاشقانه....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

پـاییز را دوسـت دارم چـون مـعافم مـی کـند....

از پـنهان کـردن دردی کـه در صـدایم مـی پـیچد....

از اشـکی کـه در نـگاهم مـی چـرخد....

آخـر هـم خـیال مـی کـنند کـه سـرما خـوردم...!
نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

دلم هوای خودم را کرده است....

 این روز ها بیشتر از هر زمانی دوست دارم خود باشم !

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم و....

نه هراس از دست دادن را....

هر کسی مرا میخواهد....

بخاطر خودم بخواهد....

دلم هوای خودم را کرده است...!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

روز هـاست....

 از سـقف لـحظه هـایم یـاد تـو مـی چـکد....

اگـر بـاران بـند بـیاید از ایـن خـانه مـیروم...!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

نمی بخشمت

 به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

 به خاطرتمام غم هایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت

به خاطر دلی که برایم شکستی

به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی

نمی بخشمت

به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی..

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

انسان در حال گریه کردن

 به دنیا می‌ آید

 و وقتی به اندازه کافی گریه کرد

 از دنیا می‌رود . . . !

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

این روزهـــا من

خـــدای سکـــوت شده ام

خفقـــان گرفتـــه ام تا

ارامش اهـــالی دنیا بـــهم نریزد...

اینجا زمیـــــن است

اینجا زمین است رسم ادمهـــایش عجیـــب است

اینجا گـــم که میـــشوی

به جـــای انکه دنبـــالت بگردند

فراموشت میکنند...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

می توان در قاب خیس پنجره

چک چک آواز باران را شنید

می توان دلتنگی یک ابر را

در بلور قطره ها بر شیشه دید

می توان لبریز شد از قطره ها

مهربان و بی ریا و ساده بود

می توان با واژه های تازه تر

مثل ابری شعر باران را سرود

می توان در زیر باران گام زد

لحظه های تازه ای آغاز کرد

پاک شد در چشمه های آسمان

زیر باران تا خدا پرواز کرد.

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

باز باران با ترانه، می خورد بر بام خانه

خانه ام کو، خانه ات کو؟ آن دل ویرانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران، گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر کجا رفت، خاطرات خوب و رنگین؟

در پس آن کوی بن بست، در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز، غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد، آرزوها رفته از باد

باز باران، باز باران، میخورد بر بام خانه،

بی ترانه، بی بهانه، شایدم گم کرده خانه.

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم؟

همه حرفها که آخه گفتنی نیست

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بـی تـو مـهتاب شـبی بـاز از آن کـوچه گـذشتم

هـمه تـن چـشم شـدم خـیره بـه دنـبال تـو گـشتم

شـوق دیـدار تـو لـبریز شـد از جـام وجـودم

شـدم آن عـاشق دیـوانه کـه بـودم

در نـهانخـانه ی جـانم گـل یـاد تـو درخـشید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

مـنو تـو دوتـا پـرنده تـوو قـفس زنـدونی بـودیم....

جـای پـر زدن نـداشتیم امـا آسـمونی بـودیم....

ابـر و بـارون رو مـی دیـدیم امـا دنـیامون قـفس بـود....

چـشم بـه دور دسـت هـا نـداشتیم هـمینم واسـه مـا بـس بـود....

امـا یـک روز اونـایی کـه مـا رو بـاهم دوسـت نـداشتن....

تـو رو پـر دادن و جـاتم یـه آیـنه گـذاشتن....

مـنه خـوش بـاور سـاده فـکر مـیکردم رو بـه رومـی....

گـاهی اشـتباه مـیکردم مـن کـدومم تـو کـدومی....

بـا تـو زنـدگی مـیکردم قـفس تـنگ و سـیاهو....

عـشق تـو از خـاطرم بـرد عـشق پـر زدن تـا مـاهو....

امـا یـک روز بـاد وحـشی رویـاهامو بـا خـودش بـرد....

قـفس افـتادو شـکستو آیـنه افـتادو تـرک خـورد....

تـازه فـهمیدم دروغ بـود دنـیایی کـه سـاخته بـودم....

دردم از ایـنه کـه عـمری خـودمو نـشناخته بـودم....

تـو تـوو آسـمونا بـودی بـا پـرنده هـای آزاد....

مـنه تـن خـسته رو حـتی یـه دفـه یـادت نـیفتاد....

حـالا ایـن قـفس شـکسته راه آسـمون شـده بـاز....

امـا تـوو قـفس نـشستم دیـگه یـادم رفـته پـرواز....

نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن

اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن

خدایــــــــــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزه

دیگه حتـــــــــــے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزه

تو اون بالا من این پایین،دو تایـــــــے مون چرا تنها؟

اگه لیلــــــے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

خدایا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیست

خیالت اززمین راحت که حتـے روز،روشن نیست کسـے اینجا نمی بینـه

 که دنیـــــــــــا زیر چشماته یه عمره یـــــــــــادمـــــــون رفته،

زمیـن دار مکافـاته فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هـــا کردم

 کـــــــــه روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردم

خدایـــــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کن

 شنیــدم گرمــه آغوشـــت،اگه میشـه منــم جا کن

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

شـازده کـوچولو گـفت:

 پـس آدمـها کـجا هـستند ؟

       در صـحرا آدم احـساس تـنهایی مـیکند...

مـار گـفت:

 بـا آدمـا هـم احـساس تـنهایی مـیکنی...!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

انسانهایی بودیم

که به پاک کردن

عادت داشتیم

ابتدا اشک هایمان را

 پاک کردیم

سپس همدیگر را ...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

کاش می شد باز نگاهم بکنی..

از ته دل ساده صدایم بکنی....

کاش هرچقدر که من بد بودم...

از سر نیکی دعایم بکنی....

کاش می شد باز به تابی تو به من...

این تن زخمی بی جان را دوایش بکنی...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

همه در باران تند تند راه می روند!

این منم که می ایستم

 و با چشم هایم

به تو فکر میکنم...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

در آن زمان که به شدت احساس

تنهــایی

می کنی مطمئن باش که

یکی برای دیدنت لحظه شماری می کند ....

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

اگر دلت گرفت سکوت کن

این روزها

کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

عقل در این نیست که جلوی احساس را بگیری

بلکه در اینه که همه چیز را احساس کنی

هر طور که باشه

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

داشــــتن یکـــی کـــه

دوستـــش داشـــــــته باشی

و بدونـــی

اونـــم بیشتـــر از جـــونش دوستـــت داره

اوج خوشــــــــبختیه ..

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

بهترین جای دنیا میان دستان کسی است

که نه تنها شما را در بهترین شرایطتان در آغوش میگیرد

بلکه وقتی حال و روزی خوش ندارید

هم به راغتان آمده

و حتی محکمتر بغلتان می کند

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

نمی دانم

یاس های تابستانی ادای برف را در می آورد

یا برف ادای آنها را ...

در هر حال اگر پروانه ها تا زمستان دوام می آوردند

 بلا شک دیگر عاشق آن یاس های تکراری نمی شدند...

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری ای برف

تا با تن‌پوشی از تـــو

برابر خورشید من و او عشوه‌ها می‌کردیم...

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

دنیا کوچکتر از آن است

که گمشده ای را در آن یافته باشی

هیچکس اینجا گم نمیشود

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند

یکی در مه ... یکی در غبار ... یکی در باران....

کی در باد و بیرحم ترینشان در برف....

آنچه بر جا می ماند رد پایی است

و خاطرهایی که هر از گاه پس می زند

مثل نسیم، پرده های اتاقت را....

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

زندگـی

 شـاید آن لبخـندی سـت،

 کـه دریغـش کردیـم...

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

آزارم مـی دهـد دیـدن آن مـنظـره ای کـه،

مـادری کـودکش را سـیلی مـی زنـد،

ولـی کـودک بـاز دامـانش را رهـا نمـی کنـد؛

کـجاسـت آن قاضـی تـا حـکـم کـنـد کـه سـرچشـمه مـحـبت،

مـادر اسـت یـا فرزنـد؟

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

گفتم :

 از خداوند چه بخواهم ; منی که این همه رنج کشیده ام ؟

گفت  :

از خداوند صبر بخواه تا شکیبا باشی بر رنجهایت

گفتم :

همین صبر مرا به این روز انداخته ...

اندکی سکوت کرد و رفت ...

من هنوز هم نمی دانم

 قافیه زندگی ام را کجا باخته ام ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

من انسانی قوی هستم

اما گهگاهی دلم می خواهد

کسی دستم را بگیرد و بگوید

همه چیز درست خواهد شد...

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

دنـیا قـانون عـجیبی دارد، هـفت مـیلیارد آدم،

و فـقط بـا یـکی از آنـها احـساس تـنهایی نـمیکنی...

و خـدا نـکند کـه آن یـک نـفر تـنهایت بـگذارد...

آن وقـت حـتی بـا خـودت هـم غـریبه مـیشوی...!

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات

جا هست به جای آنکه جای کسی را بگیرید ،

تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید ...!

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

هر انسانی یک بار

برای رسیدن به یک نفر

دیر می کند،

و پس از آن

برای رسیدن به کسان دیگر

عجله ای نمی کند ...

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

میدونید شکسپیر چی میگه ؟!

میگه : من همیشه خوشحالم، می دونید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …

زندگی کوتاه است ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...

خوشحال باش و لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن و ...

قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن

قبل از اینکه بنویسی، فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی، ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن

قبل از اینکه از چیزی یا کسی متنفر بشی، عشق بورز

زندگی این است … احساسش کن،

 زندگی کن و از تمام دقایقش لذت ببر...

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن ...

همیشه عاشقت می مانم

دوستت دارم ای بهترین بهانه ام
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺶ!

ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﯿﭽﮑﺪﻭممون ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﯿﺎﺩ، ﺍگرم اﻭﻣﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ!

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﭘﺮ ﻧﺸﻪ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺷﺪ ﭘﺮ ﺑﺸﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ!

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﺸﻪ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﺷﺪ ﺧﺪﺍ ﺯﻭﺩ ﯾﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ!

ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﺮ ﮐﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﺶ ﺑﺮﺳﻪ!

ﺩﻋﺎ کنیم حکمت خدا با آرزوهامون یکی باشه

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

خیلی سخت
ادای محکم بودن و در بیاری
وقتی تو خودت فرو ریختی
خیلی سخت
به اجبار لبخند بزنی
وقتی تو قلبت گریه میکنی
خیلی سخت
همه به خوشبختیت حسرت بخورن
وقتی خودت میدونی کم آوردی
خیلی سخت
همه فکر کنن تو خوابی
اما کل شب با بالشتت حرف بزنی و گریه کنی
خیلی سخت
زندگی کنی
ولی خیلی وقت باشه که، واسه خودت مرده باشی ……

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

 

این روزها حس زیبای نوشتن درمن نیست...

نمی دانم چرا  قافیه های شعرم درست چیده نمی شوند .....

شاید از حس دوری تو.....

شاید از کهنه شدن خاطرات روزهای عاشقی ....

با این همه من هم منتظر آمدن بهارم .....تا شاید درنو ؛ شدن

سال و خانه تکانی غبار از خاطرات روزهای بی تو  گرفته شود .....

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

در گذشته ام به جستجوی تو آمده ام .....

در کوچه پس کوچه های خاطرات آرام و بی صدا.....

اما من تو را درآینده ام یافتم.....

در شگفتم از این همه راز......

تو چگونه از گذشته ام رفتی .....

ای تمام گذشته ی من ......

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()

این روزها پشت پنجره می‌نشینم ......

و به استقبال باران می‌روم ....

تا هیچ کس اشک های جاری روزهای فراق مرا نبیند............

وقتی که تو در کنارم باشی........

می توانم دنیا را سطر به سطر بخوانم ........

وسرآغاز زندگی را از چکاوکهای مهاجر بگیرم ...........

تو هم ای یار زیبای من.......

 اگر میخوای مرا ببینی اگر روزی دلت برای من تنگ شد........

 سراغ مرا از پرستوهای مهاجر بگیر...

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط حسین نظرات ()


 Design By : Pichak