بارون

ادبی , اختصاصی, احادیث, مقاله , مناسبتها , گالری عکس ,اس ام اس , عجایب , دانستنیها , فانتزی , پند و اندرز

نمی بخشمت

 به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

 به خاطرتمام غم هایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت

به خاطر دلی که برایم شکستی

به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی

نمی بخشمت

به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

انسان در حال گریه کردن

 به دنیا می‌ آید

 و وقتی به اندازه کافی گریه کرد

 از دنیا می‌رود . . . !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

این روزهـــا من

خـــدای سکـــوت شده ام

خفقـــان گرفتـــه ام تا

ارامش اهـــالی دنیا بـــهم نریزد...

اینجا زمیـــــن است

اینجا زمین است رسم ادمهـــایش عجیـــب است

اینجا گـــم که میـــشوی

به جـــای انکه دنبـــالت بگردند

فراموشت میکنند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

می توان در قاب خیس پنجره

چک چک آواز باران را شنید

می توان دلتنگی یک ابر را

در بلور قطره ها بر شیشه دید

می توان لبریز شد از قطره ها

مهربان و بی ریا و ساده بود

می توان با واژه های تازه تر

مثل ابری شعر باران را سرود

می توان در زیر باران گام زد

لحظه های تازه ای آغاز کرد

پاک شد در چشمه های آسمان

زیر باران تا خدا پرواز کرد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

باز باران با ترانه، می خورد بر بام خانه

خانه ام کو، خانه ات کو؟ آن دل ویرانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران، گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر کجا رفت، خاطرات خوب و رنگین؟

در پس آن کوی بن بست، در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز، غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد، آرزوها رفته از باد

باز باران، باز باران، میخورد بر بام خانه،

بی ترانه، بی بهانه، شایدم گم کرده خانه.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم؟

همه حرفها که آخه گفتنی نیست

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

بـی تـو مـهتاب شـبی بـاز از آن کـوچه گـذشتم

هـمه تـن چـشم شـدم خـیره بـه دنـبال تـو گـشتم

شـوق دیـدار تـو لـبریز شـد از جـام وجـودم

شـدم آن عـاشق دیـوانه کـه بـودم

در نـهانخـانه ی جـانم گـل یـاد تـو درخـشید


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

مـنو تـو دوتـا پـرنده تـوو قـفس زنـدونی بـودیم....

جـای پـر زدن نـداشتیم امـا آسـمونی بـودیم....

ابـر و بـارون رو مـی دیـدیم امـا دنـیامون قـفس بـود....

چـشم بـه دور دسـت هـا نـداشتیم هـمینم واسـه مـا بـس بـود....

امـا یـک روز اونـایی کـه مـا رو بـاهم دوسـت نـداشتن....

تـو رو پـر دادن و جـاتم یـه آیـنه گـذاشتن....

مـنه خـوش بـاور سـاده فـکر مـیکردم رو بـه رومـی....

گـاهی اشـتباه مـیکردم مـن کـدومم تـو کـدومی....

بـا تـو زنـدگی مـیکردم قـفس تـنگ و سـیاهو....

عـشق تـو از خـاطرم بـرد عـشق پـر زدن تـا مـاهو....

امـا یـک روز بـاد وحـشی رویـاهامو بـا خـودش بـرد....

قـفس افـتادو شـکستو آیـنه افـتادو تـرک خـورد....

تـازه فـهمیدم دروغ بـود دنـیایی کـه سـاخته بـودم....

دردم از ایـنه کـه عـمری خـودمو نـشناخته بـودم....

تـو تـوو آسـمونا بـودی بـا پـرنده هـای آزاد....

مـنه تـن خـسته رو حـتی یـه دفـه یـادت نـیفتاد....

حـالا ایـن قـفس شـکسته راه آسـمون شـده بـاز....

امـا تـوو قـفس نـشستم دیـگه یـادم رفـته پـرواز....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

خدایــــــــــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن

اگه میشـه بیــــــا پاییـن و دستـــــای منـــو ها کن

خدایــــــــــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزه

دیگه حتـــــــــــے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزه

تو اون بالا من این پایین،دو تایـــــــے مون چرا تنها؟

اگه لیلــــــے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

خدایا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیست

خیالت اززمین راحت که حتـے روز،روشن نیست کسـے اینجا نمی بینـه

 که دنیـــــــــــا زیر چشماته یه عمره یـــــــــــادمـــــــون رفته،

زمیـن دار مکافـاته فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هـــا کردم

 کـــــــــه روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردم

خدایـــــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کن

 شنیــدم گرمــه آغوشـــت،اگه میشـه منــم جا کن


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

شـازده کـوچولو گـفت:

 پـس آدمـها کـجا هـستند ؟

       در صـحرا آدم احـساس تـنهایی مـیکند...

مـار گـفت:

 بـا آدمـا هـم احـساس تـنهایی مـیکنی...!

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

انسانهایی بودیم

که به پاک کردن

عادت داشتیم

ابتدا اشک هایمان را

 پاک کردیم

سپس همدیگر را ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

کاش می شد باز نگاهم بکنی..

از ته دل ساده صدایم بکنی....

کاش هرچقدر که من بد بودم...

از سر نیکی دعایم بکنی....

کاش می شد باز به تابی تو به من...

این تن زخمی بی جان را دوایش بکنی...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

همه در باران تند تند راه می روند!

این منم که می ایستم

 و با چشم هایم

به تو فکر میکنم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

در آن زمان که به شدت احساس

تنهــایی

می کنی مطمئن باش که

یکی برای دیدنت لحظه شماری می کند ....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

اگر دلت گرفت سکوت کن

این روزها

کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

عقل در این نیست که جلوی احساس را بگیری

بلکه در اینه که همه چیز را احساس کنی

هر طور که باشه


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

داشــــتن یکـــی کـــه

دوستـــش داشـــــــته باشی

و بدونـــی

اونـــم بیشتـــر از جـــونش دوستـــت داره

اوج خوشــــــــبختیه ..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

بهترین جای دنیا میان دستان کسی است

که نه تنها شما را در بهترین شرایطتان در آغوش میگیرد

بلکه وقتی حال و روزی خوش ندارید

هم به راغتان آمده

و حتی محکمتر بغلتان می کند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

نمی دانم

یاس های تابستانی ادای برف را در می آورد

یا برف ادای آنها را ...

در هر حال اگر پروانه ها تا زمستان دوام می آوردند

 بلا شک دیگر عاشق آن یاس های تکراری نمی شدند...

کاش می‌توانستی تابستان‌ها بباری ای برف

تا با تن‌پوشی از تـــو

برابر خورشید من و او عشوه‌ها می‌کردیم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دنیا کوچکتر از آن است

که گمشده ای را در آن یافته باشی

هیچکس اینجا گم نمیشود

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند

یکی در مه ... یکی در غبار ... یکی در باران....

کی در باد و بیرحم ترینشان در برف....

آنچه بر جا می ماند رد پایی است

و خاطرهایی که هر از گاه پس می زند

مثل نسیم، پرده های اتاقت را....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

زندگـی

 شـاید آن لبخـندی سـت،

 کـه دریغـش کردیـم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

آزارم مـی دهـد دیـدن آن مـنظـره ای کـه،

مـادری کـودکش را سـیلی مـی زنـد،

ولـی کـودک بـاز دامـانش را رهـا نمـی کنـد؛

کـجاسـت آن قاضـی تـا حـکـم کـنـد کـه سـرچشـمه مـحـبت،

مـادر اسـت یـا فرزنـد؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

گفتم :

 از خداوند چه بخواهم ; منی که این همه رنج کشیده ام ؟

گفت  :

از خداوند صبر بخواه تا شکیبا باشی بر رنجهایت

گفتم :

همین صبر مرا به این روز انداخته ...

اندکی سکوت کرد و رفت ...

من هنوز هم نمی دانم

 قافیه زندگی ام را کجا باخته ام ...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

من انسانی قوی هستم

اما گهگاهی دلم می خواهد

کسی دستم را بگیرد و بگوید

همه چیز درست خواهد شد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

دنـیا قـانون عـجیبی دارد، هـفت مـیلیارد آدم،

و فـقط بـا یـکی از آنـها احـساس تـنهایی نـمیکنی...

و خـدا نـکند کـه آن یـک نـفر تـنهایت بـگذارد...

آن وقـت حـتی بـا خـودت هـم غـریبه مـیشوی...!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات

جا هست به جای آنکه جای کسی را بگیرید ،

تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید ...!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

هر انسانی یک بار

برای رسیدن به یک نفر

دیر می کند،

و پس از آن

برای رسیدن به کسان دیگر

عجله ای نمی کند ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

میدونید شکسپیر چی میگه ؟!

میگه : من همیشه خوشحالم، می دونید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …

زندگی کوتاه است ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...

خوشحال باش و لبخند بزن و فقط برای خودت زندگی کن و ...

قبل از اینکه صحبت کنی، گوش کن

قبل از اینکه بنویسی، فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی، درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی، ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی، احساس کن

قبل از اینکه از چیزی یا کسی متنفر بشی، عشق بورز

زندگی این است … احساسش کن،

 زندگی کن و از تمام دقایقش لذت ببر...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن ...

همیشه عاشقت می مانم

دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﺶ!

ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﯿﭽﮑﺪﻭممون ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﯿﺎﺩ، ﺍگرم اﻭﻣﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ!

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﭘﺮ ﻧﺸﻪ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﭘﺮ ﺷﺪ ﭘﺮ ﺑﺸﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ!

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﺸﻪ، ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﺷﺪ ﺧﺪﺍ ﺯﻭﺩ ﯾﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻩ!

ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﺮ ﮐﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﺶ ﺑﺮﺳﻪ!

ﺩﻋﺎ کنیم حکمت خدا با آرزوهامون یکی باشه

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

خیلی سخت
ادای محکم بودن و در بیاری
وقتی تو خودت فرو ریختی
خیلی سخت
به اجبار لبخند بزنی
وقتی تو قلبت گریه میکنی
خیلی سخت
همه به خوشبختیت حسرت بخورن
وقتی خودت میدونی کم آوردی
خیلی سخت
همه فکر کنن تو خوابی
اما کل شب با بالشتت حرف بزنی و گریه کنی
خیلی سخت
زندگی کنی
ولی خیلی وقت باشه که، واسه خودت مرده باشی ……


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ | ٧:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

این روزها حس زیبای نوشتن درمن نیست...

نمی دانم چرا  قافیه های شعرم درست چیده نمی شوند .....

شاید از حس دوری تو.....

شاید از کهنه شدن خاطرات روزهای عاشقی ....

با این همه من هم منتظر آمدن بهارم .....تا شاید درنو ؛ شدن

سال و خانه تکانی غبار از خاطرات روزهای بی تو  گرفته شود .....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

در گذشته ام به جستجوی تو آمده ام .....

در کوچه پس کوچه های خاطرات آرام و بی صدا.....

اما من تو را درآینده ام یافتم.....

در شگفتم از این همه راز......

تو چگونه از گذشته ام رفتی .....

ای تمام گذشته ی من ......


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

این روزها پشت پنجره می‌نشینم ......

و به استقبال باران می‌روم ....

تا هیچ کس اشک های جاری روزهای فراق مرا نبیند............

وقتی که تو در کنارم باشی........

می توانم دنیا را سطر به سطر بخوانم ........

وسرآغاز زندگی را از چکاوکهای مهاجر بگیرم ...........

تو هم ای یار زیبای من.......

 اگر میخوای مرا ببینی اگر روزی دلت برای من تنگ شد........

 سراغ مرا از پرستوهای مهاجر بگیر...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

آرزو دارم من خانه دلم

پر از دوست شود

گوشه ی این خانه

حس خوب دوستی باشد و بس

هرکسی هم که بخواهد

 وارد خانه دل بشود

یک سبد عطر اقاقی

به من ودوستان هدیه دهد

دوری ازبغض ؛  و نگاه هوس؛ و بی رنگی

شرط وارد شدن است

بر در ؛ خانه ی دل

می نویسم من ...خانه دوست اینجاست

تا که دیگر استادان سخن  نسرایند....خانه ی دوست کجاست



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

تو را من در رویا های کودکی ام یافتم

درنغمه های لالایی مادرم

و در قصه های شبانه پدرم

می دانی ......وقتی دفتر خاطراتم را می گشایم

عطر تو را درلابه لای برگ های دفتر خاطراتم می یابم و حس بودنت را نفس می کشم

هنوز شعرهای عاشقانه ام را برای تو می سرایم



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

همیشه به خودم گفته ام وخواهم گفت.....

که گم شده ام حتما پیدا می شود......

با این همه اما نمی دانستم....

که (من)گم شده ی تمام قصه های عاشقی ام هستم ....

کاش بیایی تا ((خودم))را پیداکنم ....



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

کاش باران ببارد !

و من سر به هوا قدم بزنم...

خودم جرأت شستن چشمانم را ندارم ...

شاید باران بشوید چشمانم را 

تا جور دیگری تو را ببینم!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

به گیسوانت که دست بزنم........

حس عجیبی پیدامی کنم......

مثل حس چیدن خوشه های طلایی گندم ازمزرعه.....

بعدها؛ دست هایم بوی زندگی می گیرند ....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

چقدر حرف بی ربطیست که می گویند مرد نباید گریه کند!!!

 

ولی گاهی وقتها باید اینقدر مرد باشی تا بتونی گریه کنی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

در این دنیا تک و تنها شدم من

گیاهی در دل صحرا شدم من

چو مجنونی که از مردم گریزد

شتابان در پی لیلا شدم من

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من

من آن شیرین ادا را می شناسم

من آن دور آشنا را می شناسم

محبت بین ما کار خدا بود

از این جا من خدا را می شناسم

چه بی اثر می خندم

چه بی ثمر می گریم

به ناکامی چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شیدا شدم من ؟!!!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

 گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

غلط است این تفکر که بپنداریم 

زندگی می گذرد

بپذیریم عزیز ؛ 

زندگی می ماند ؛ 

من و تو می گذریم.....!



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

بنویسید به دیوار سکوت:

«عشق سرمایه ی هر انسان است»

بنشانید به لب حرف قشنگ ...

حرف بد وسوسه ی شیطان است ...

و بدانید که فردا دیر است ،،،

و اگر غصه بیاید امروز

 تا همیشه دلتان درگیر است ...

پس بسازید رهی را 

که کنون تا به ابد سوی صداقت برود ...

و بکارید به هر خانه گلی ،،،

که فقط بوی « محبت » بدهد..



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

ساحل ، حضور ما را می خواند

 

دریا ، سرود شاد علف ها را

 

در جشــن شادمانه ی دریا

 

ای کـــاش آب بـــــودم...



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

هر لحظه را به گونه‌ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و کسی چه می‌داند؟ شاید آخرین لحظه باشد.
عشق، نخستین گام به سوی ملکوت است و تسلیم، آخرین آن؛ آری تمام سفر دو گام بیش نیست.

زندگی را تنها زمانی می‌شناسی که آماده سفر به ناشناخته شوی.
اگر به شناخته چنگ بزنی، به ذهن چنگ زده‌ای و ذهن زندگی نیست.

بیشتر عشق بورز تا بیشتر شوی.. کمتر عشق بورزی، کمتر خواهی بود.
توان عشق ورزیدن تو، ترازوی سنجش توست و میزان عشق تو، ترازوی وجود تو.

تلاش نکن که زندگی را بفهمی، زندگی را زندگی کن! تلاش نکن که عشق را بفهمی، عاشق شو!
و چنین است که خواهی دانست؛ این دانستن حاصل تجربه توست، این دانستن هرگز ویرانگر آن راز نیست.
هر چه بیشتر بدانی در می‌یابی که هنوز چیزهای بیشتر و بیشتری باقی‌است تا بدانی.

عشق والاترین هدیه خداست این هنر را بیاموز، ترانه عشق و جشن آن را بیاموز.
عشق نیازی بی چون و چراست، روح بی عشق قادر به حیات نیست. 
عشق خوراک روح و سرآغاز هر آن چیزی است که بزرگ است؛ عشق دروازه ملکوت است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

گر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید 
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. 
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. 

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

هوای تو داره دنیام‌و می‌گیره 
من از این اتفاقِ تازه خوشحالم 
نفس‌های من‌و عطر تو پر کرده‌ 
از این احساس، بی‌اندازه خوشحالم 

کنارت راه میرم اوج می‌گیرم 
کنارت عشق، رنگ زندگی میشه 
شروعم کن تموم واژه‌ها اینجان 
شروعم کن تو هر جوری بگی میشه 

سپردم قلبم‌و دست تو می‌دونم 
که یادت بهترین تسکین دردامه 
تو این دنیا همین که عاشقت باشم 
تصور می‌کنم دنیا تو دستامه 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عادلانه نیست. کاش‌ پشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک بود و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد؛ چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی.. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.. و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور. سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: “رفتن”، حتی‌ اگر اندکی.. و پاره‌ای‌ از خدا را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

یه روز به خدا گفتم

بیا دنیا رو قسمت کنیم:

آسمون مال من ابراش مال تو

دریا مال من ماهیاش مال تو

خورشید مال من ماه مال تو

خداوند لبخندی زد و گفت:

تو بندگی کن همه اش مال تو


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

ما بخار شیشه ایم

نازمون کنی اشکمون درمیاد

 چه برسه فراموشمون کنی!

به نسل های بعد بگویید

 نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز،

نسل ما خود پیاز بود

 که هر کی دیدمون گریه اش گرفت!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

یه سال گذشت

 با تموم خوبی ها و بدی هاش با تموم خاطره هاش

 تو این سال واسه خیلیا بهترین سال بود

واسه خیلیا مثل من بدترین  سال

بهار داره میاد سال جدید داره میاد

 یادمون باشه تو سال جدید به کسی بدی نکنیم

دل کسی رو نشکنیم...

یادمون بمونه اینا رو...

سال جدید پیشاپیش مبارک باشه


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دیروز بارون قشنگی بارید

کلی از بارون خاطره دارم نمیدونم چرا

وقتی بارون میاد چشای منم بارونی میشه!!!

این روزا خیلی ساکت شدم

نمیدونم چرا حرفام بجای گلوم

از چشام بیرون میاد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

ایثار گفتی و تموم شد؟!

آخرشه ...

به قول یبرگان مظهر تجلی صفات جمال خداوند

ته خوبی ...

آخر صبر...

اند مرام...

من مادرم و خیلی یاری نکردم ولی دیوانه وار دوستش دارم 

یه دعا می کنم خدای اوناییی که میخونن آمین بگن:

خدایا غم مادر و پدرم و نبودشون و به من نشون نده

 و از عمر من بکاه و به عمر با

عزت اونا اضافه کن به صلاح خودت انشاالله

ولی با این همه فقط یه جا ازشون دل می کنم

  اونم میگم بابی انت و امی یا اباصالح المهدی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛

چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی ایستاده بودم ،

چه بسیار غصه ها،که فقط باعث سپیدی موهایم شد

در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،

دریافتم،کسی هست که اگر بخواهد "می شود”

و اگر نخواهد "نمی شود”


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

هر روز از دمه خروجی ۴۱ رد میشم و یه جایی رو می بینم

با دیوارهای خاکی رنگ و سقف قرمز...

دیشب داشتم از یه خیابونی رد می شدم

که برام یه عالمه خاطره داشت... حتی تغییر لاین تو اون خیابون.

انگار نه انگار... همین پارسال بود . بیست و چند روز اونور تر...

کلی چیز عین برق و باد از ذهنم گذشت...

ما چیکار کردیم؟

چیکار داریم می کنیم اصلاً ؟

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ | ٧:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

و زمستان هم آمد ....

دور قلبتان شال گردن بپیچید 

که در کولاک آدمهای یخ زده 

این دیار ، منجمد نشود ....

مواظب سرمای سوزان 

ناملایمات این دنیا باشید،

مبادا روحتان سنگ شود...

حواستان به برگهای زیر پایتان باشد، آنها روزی 

عروس درختی بودند، 

له شان نکنید

 خلاصه زمستان زیبا آمده ،  

مواظب انسانیتهای به خواب زمستانی رفته باشید... زمستانتان زیر کرسی 

عشق،

گرم گرم گرم باد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دلم برای...

کودکانه های وجودم تنگ شده ...

برای شیطنت های بی وقفه ...

بی خیالی های هر روزه ...

خنده های بلند و بی دلیل ...

برای آن احساسات مهار نشدنی ...

حالا اما ...

درونم ...

چه بی هوا اینهمه بزرگ شده ...!

 چه قدی کشیده طاقتم ...!

چه آرام و منطقی می زند ...!

 ضرب آهنگ قلبم ..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

آرام‏ ‏تر‏ ‏بیا‏ ‏بگذار‏ ‏صدای‏ ‏قدم‏ ‏هایت‏ ‏بغضم‏ ‏رانشکند

‏سکوتت،چشمانم‏ ‏را‏ ‏به‏ ‏قطره‏ ‏واندارد...‏

پاهایم‏ ‏سست‏ ‏شده،به‏ ‏لرزه‏ ‏واندارد...‏

‏زبانم‏ ‏توان‏ ‏بازگوی‏ ‏احساسم‏ ‏را‏ ‏دریده‏ ‏است..‏

‏دلم‏ ‏آشوب‏ ‏آمدنت‏ ‏را‏ ‏دارد...‏

‏‏وای‏ ‏که‏ ‏چه‏ ‏اجحاف‏ ‏بزرگیست‏ ‏له‏ ‏شدن‏ ‏روی‏ ‏کاغذ‏‏‏

‏‏زیرحچم‏ ‏خطوط‏ ‏بطلان‏ ‏یا‏ ‏حروف‏ ‏تنابیده‏ ‏شده‏ ‏بهم‏ ‏‏

‏‏تنها‏ ‏به‏ ‏جرم‏توالی‏ ‏سه‏ ‏گناه.....‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏

‏‏ ‏‏


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

امروز هوا بارانی است،

چاله های پر از آب خیابان

که هریک

نمایی مبهم از چهره ات ترسیم می کنند؛

در خیابان که راه می روم،

آهنگی آشنا در ذهنم می پیچد...

زمزمه اش دلنواز است،

اما دیگر کسی صدایم را نمی شناسد

دیگر کسی چهره ام را بخاطر ندارد

خودم هم گه گداری

فراموش می کنم بودنم را...

زیر باران...

تنها مانده ام

بدون هیچ ضمیر مخاطبی

و من...

همان زمزمه شعر را زیر لب دوست دارم؛

آن جا،زیر آن تیر چراغ برق چوبی،

آه، بازهم تنهایی

با همان پالتوی سیاه کهنه اش...

و همراهی دوباره اش با من؛

او تنها ملاقات کننده من است

روی صندلی های خیس پارک می نشینیم

ساعت ها در سکوت...

و ثانیه ثانیه پیرشدنمان را لذت می بریم...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

کوچه به کوجه

پرسه می زنی

در این دهکده کوچک؛

در و دیوارش را ببین

خشتی و قدیمی،

گل های شمع دانی کنار دیوار

چقدر با احساس

با نسیم بازی می کنند؛

اما کوچه ها...

کمی ساکت اند...

تنها چراغ خانه تو روشن است؛

این جا محتاج حضور سپید توست

که مباد در تاریکی دفن شود

ای عزیز،در کوچه های قلبم

با شک راه نرو،

تنها ساکن این دهکده تویی...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

هر شب     

روی صندلی چوبی داخل حیاط

می نشینم                                                            

چشم در چشم تاریکی

گمشده در هیاهوی بادی سرد

میان آن همه برگ های خشک مرده

یک لیوان قهوه را نوش می کنم؛

قهوه یادگار خاطره ای است

که رو به سوی خاموشی دارد؛

هر شب...

در لحظاتی اسیر می شوم،

زخم دل سر باز می کند...

زخمی که یادآور خاطره ای است؛

زخمی که مدام

تنهایی ام را به رخم می کشد...

ای مونس شب های سپید

بیا تا برایم مرهمی باشی...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

خدایا سرده این پایین
از اون بالا تماشا کن...
اگه میشه فقط گاهی
خودت قلب منو"ها"کن
خدایا سرده این پایین
ببین دستامو می لرزه 
دیگه حتی همه دنیا
به این دوری نمی ارزه 
تو اون بالا من این پایین
دوتایی مون چرا تنها ؟
اگه لیلا دلش گیره
بگو مجنون چرا تنها؟!!
بگو گاهی که دلتنگم 
ازاون بالا تو می بینی
بگو گاهی که غمگینم 
تو هم دلتنگ و غمگینی
خدایا...من دلم قرصه!!
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت 
که حتی روز،،،روشن نیست
کسی اینجا حواسش نیست
که دنیا زیر چشماته 
یه عمره یادمون رفته 
زمین دار مکافاته!!!
فراموشم میشه گاهی 
که این پایین چه ها کردم 
که روزی باید از اینجا 
بازم پیش تو برگردم
خدایا...وقت برگشتن 
یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 کسی میفهمد، نه صدایی دارد!

چوب تنبیه خدا نامرییست! 

یک شبی یک جایی...

خاطرت می آید...

وقتی از شدت بغض نفست میگیرد...

خاطرت می آید...

وقتی از استیصال همه امید دلت میمیرد...

خاطرت می آید...

که شبی یک جایی...

باعث و بانی یک بغض شدی، و دلی سوزاندی...

آن زمان فکر نمیکردی بغض، پاپی ات خواهد شد

و شبی یک جایی...

می نشیند سر راه نفست

و تو هم بالاجبار! هر دقیقه صد بار...

محض آزادی راه نفست

بغض را میشکنی...

آری این چوب خداست...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

از دردها نوشتن تدبیر آخرین است

این دردهای مزمن مثل حصار چین است

یک شام تلخ دیگر، من ماندم واتاقم

حرف نگفته دارم، شعرم گواه این است

انگار آسمان هم تاب وتوان ندارد

امشب هوا چه سنگین بر سینه ی زمین است

تا کوچه باغ احساس، دیدی که پرکشیدم

همزاد بالهایم یک قلب آتشین است

یک عمر میتوان باز، از دردها بگویم

یک حرف مینویسم باقیش نقطه چین است............

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

یه کلامش بود؛

فرق نمی کرد موقع سلام یا وقت خداحافظی ،

می گفت تنور دلت گرم...

معنی این جمله را بعدها فهمیدم ... 

هرجا که از دلم مایه گذاشتم و اتفاق خوبی افتاد یاد حرفش افتادم .

نگار تنور دلت که گرم باشد نان مهربانی اش را می خوری ؛

هرچه دلت گرمتر ،مهربانی ات بیشتر و روزگارت آبادتر است.

امیدوارم امروز یکی از زیباترین و بهترین روزهای پاییزیت را تجربه

کنی.

تنور دلتان گرم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

زندگی جیره ی مختصریست

مثل یک فنجان چای

وکنارش عشق است

مثل یک حبه ی قند

زندگی را با عشق

نوش جان باید کرد...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

تاب تاب عباسی

یادش بخیراون بازی

هربارقسم می دادم

خدامنو نندازی....

اما الان...

تاب تاب عباسی

خدا خستم از بازی

دنیاچقدتابم داد

کاشکی منو بندازی...!!!




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

در این غبار در این سکوت

 غریبه ای با من و ماه

 شکسته ای ز ترس من

 شکفته ای از شب و آه

 برای گل نوشته ام به این غروب

  که زودتر کم شود نام و نشان این غروب

  بیا بمان منتظرم برای با تو بودنم

  من بی نفس بوده ام تو باش راه نفسم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

همیشه نگاهم پشت پنجره میمیرد

انگار آفتاب به شیشه خورده که چشمم را نمیبینند..

نه..

شاید قرار این است

اینجا که  خیره به پنجره نشسته ام

سر زده باران آمد و رنگین کمان

نگاهم زنده شد و محو تماشا

زمانه ام با این بهارها میگذرد

حیف تو نمیآیی

کاش قبل از وداع باران اینجا باشی

روی بخار شیشه برایت شعر نوشته ام...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

از خاطرات کهنه ام

مانده  پاکتی تا نخورده و دستی خسته

من در تصادف رودخانه و باران

زاده شدم ، مدام کم شدم ، گریستم

 دیروز وصیت کردم

اما

حیف امروز هنوز زنده ام

روی این پله ها صدای پای مرگ می شنوم

اگر تو تک گل زیبای دنیایم نبودی

تا سه شمرده بودمو از پله می پریدم

کاش سبک شوم

روی تن پوش همان رود که مرا زائید

‎ روی یک قایق زیر باران دلم

پیش آن ماهی دریا ، پدرم

من هنوز در پی فرصتی از فریاد

‎ بی من و بی تو و خاک شده ام

کمی از درد مرا دور کن

‎ بی تو با درد با مرگ هم خانه شده ام


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

این روزها آسوده از هیچ دردی نیستم

 گمم میان باغی بدون گل های روح بخش

 شقایق هم که اسمش گل عاشق بود

فقط نامش عاشق بود

دیگر این روزها فقط خورشید است

که می تازد و می سوزاند

 بهار که نباشد همین است

 باید ضجه ماهی ها را دید و شنید و بارید

 دم هم نزد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

نیستی که ببینی  

بی تو از سقف اتاقم دلتنگی می بارد

غمی سرد شعرم را نشانه گرفته

چه کنیم حقیقت با همین غم هاآلوده شده

ماهی ها با هر چرخش  آرزو های خود را مرور میکنند

و باز تو نیستی ببینی پولک هایم عجیب  درد می کشد

جایی برای آرزو هایم نیست میدانم

پس چه بگویم که برگردی  اگر شعر نگویم

که نمیرد دست کم گذشته های رویای کلامم

میدانم که  عشق  ازپس تمام تاریکی بر می آید

و ماهی هر چند زار و نالان با خیال بافی های گرانش

روزی را که تو با ملودی زیبای دستانت

سرود زندگی بخش این مردن را بخوانی

مدام خواب می بیند و می گرید

وقتی ماهی دچار شد ، مبتلا که  شد ،   آرامشش فقط دریاست

به تُنگ تاریک نبودنت عادت  نمیکنم

دریای من  برگرد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

وقتی پاکن ها رو که دیدم بغض اومد توی گلوم.

اوایل که اومده بودن آرزو داشتم که از انواع پاکن ها داشته باشم

 خیلی گریه کردم و به مامانم گفتم

 که از اونا می خوام اما مامانم شکایتم رو به بابام کرد

 و به خاطر این مسئله کتک خوردم.

بابام با لگد کوبید توی سرم.

هرچند حالا می فهمم همه اینها از فقر ونداری بوده.

مامانم هرطور بود بعدش به خواهرم پول داد

 که برام بخره ولی از اونها که دوست داشتم نزدیک خونمون نبود.

اون هم برام یه پاکن سفید و ساده خرید که اصلا قشنگ نبود!

ولی به هرحال یادش بخیر


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

اولین روز دبستان بازگرد

شادی آن روزهایم بازگرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع می بودیم و تفریقی نبود

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشقها را خط بزن

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ | ٦:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

من به آمار زمین مشکوکم

اگر این سطح پر از آدمهاست

پس چرا این همه دلها تنهاست ...!

بیخودی میگویند هیچکس تنها نیست

چه کس تنها نیست ، همه از هم دورند...

همه در جمع ولی تنهایند

من که در تردیدم تو چطور ؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

آن روزها من به سلیقه کسی که دوستم داشت

 و دوستش داشتم

سر تا پایِ زندگیم را آبی کرده بودم ،

آبیِ آبی .. آبی به رنگ دریـا ..

و ناگهان یک روز او را دست در دست کسی دیدم که

سر تا پایش زرد بود .. زرد ، مثل نـور

من شنا نمی دانستم .

دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم .

و غرق شدم

در دریایِ آبی بیکران رویاها و کابوسها ! !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

50 سال بعد

من با دستی لرزان

تو با گیسی سفید

این روزها را

حسرت خواهیم خورد

که چرا در مه ماندیم

با ابرها بازی کردیم

سردمان شد

ولی گرم نکردیم

رویای ما شدن را...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

مرا رها کن ای خدا

از خودم از این جسم خاکیم

می آزارم!با توکه گناه جسمم را

جسمی که روح پاکت در آن دمیده شد

روحی که درآن دوست داشتن را نها ده ای

قلبی که جایگاه توست

اکنون دلداده ام به غیر تو

خالی شد دل زنگار گرفته ام

ازیاد و توجه به تو

من جسمی بی جانم بی یادتو


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

آخرین برگ سفر نامه باران این است

که تو از نسل گل نسترنی

و من از ریزش تنهایی موج

به تو میخندیدم

آخرین زمزمه لحظه تقدیر این است

که حوادث همگی ، خاطره بینش ماست

این چنین نیست که می پنداری

زندگی شیرین است


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

برای من نوشته گذشته ها گذشته

تمام قصه ها هوس بود

برای او نوشتم برای تو هوس بود

ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی دیوونه نگاتم

یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم

کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم

کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته هر چه بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفته ای ز یادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس مرد

نوشتم دل تویه قفس مرد

کاشکی نبسته بودم زندگیما به چشمات

کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات

لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم

به این دل شکسته راه گریزا به سادگی بستم

تا وقت جون دادن باهاتم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

سلام دوباره به دوستان ، آشنایان و همراهان ،

امیدوارم هر جا که هستی  سالم و تندرست باشید .

 امروز نهم شهریور است روزها پشت سر هم می گذرد

و همراه آن عمر گران مایه ما هم می گذرد ،

این چه رسمی است که ما انسانها سعی می کنیم این روزها زود بگذره

و غافل از آنیم که از عمر جوانی مان می گذرد

و اینجاست که حسرت عمر از دست رفته می خوریم

در صورتی که خودمان خواستیم که این طوری بشه ،

 خوب گذشته ها را فراموش کرده و آینده را که جزعی از گذشته ما خواهد بود

 را فراموش نکنیم بکوشیم و از زندگی بهتر استفاده نماییم

و حسرت از دست رفته عمر را نخوریم .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ | ۸:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

زمان برای هیچکس صبر نمی کند.

 قدر هر لحظه خود را بدانید.

 قدر آن را بیشتر خواهید دانست،

 اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،

صبور باش و درکم کن.

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم.

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف

کنم… .

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن.

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر.

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو.

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده… همانگونه که تو اولین

قدمهایت را کنار من برمیداشتی…

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو… روزی

خود میفهمی.

از اینکه در کنارت و مزا

م تو هستم، خسته و عصبانی نشو.

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم.

فرزند دلبندم، دوستت دارم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

حالِ عجیبِ کوچه و ابرای آبستن

بغضِ غریبی که توو چشمای خیابونه

این رد پاها و سکوتِ سنگیِ مردُم...

یعنی زمستونه...زمستونه...زمستونه...

رنگم پَریده،سردمه،دستااام می لرزه..

یک عمره دنیا با غرورم اهل سازش نیست

مثلِ تمومِ برگ ها از خونمون دورم...

من بچه ی پاییزمو هیشکی حواسش نیست..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

شرحِ دردیست که یک مرد دچارش باشد

صد گره ؛ کور تر از کور به کارش باشد

حال من همچو جوانیست که از بخت بدش

پسر تاجر شهر عاشق یارش باشد

حال آن مجرم محکوم به اعدامی که

مادرش گریه کنان شاهد دارش باشد

یا شبیه پدری پیر که بیمار شده ست

انتظار پسری تا که کنارش باشد

حس تلخیست دلت برف بخواهد اما

روزگاران وسط فصل بهارش باشد

کهنه بغضیست که در سینه نهفته ست ولی

مرد آنست که آرام و قرارش باشد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

چقدر دلم برای شما

و

همه خاطرات ما تنگ شده است،

آه

که چقدر بدون همکلاسیهایم 

احساس تنهایی

 می کنم،

چقدر..


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳ | ٧:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

   


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

تنگ میشود

 دنیا برایم وقتی دلتنگ روزهایی میشوم که خاطره شدن

وقتی به یاد بچه گیی می افتم که بی رحمانه بچه گی نکرد

وقتی آرزوهایم در لابه لای قدرت مردند فقط گریه کردم

من هنوز دلتنگ روزهایی میشوم که هرگز نیامدند

و آرزو ماندند...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

بهاران می رسد از راه بیا همرنگ آن باشیم

بشوییم کینه را از دل ,بیا رودی روان باشیم

ازین دنــــیای تاریکی ,زدایـیم غم و اندوه را

بیا صلح آفرینــیم , ناجـــــــــــی جهان باشـیم

بیا همچون بهارانی که از تجربه لـبریز است

بسازیم قصه ای از عشق,بیا قدری جوان باشیم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

چه فکر میکنی؟  

که بادبان شکسته 

زورق به گل نشسته ای است زندگی.

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده

راه بسته ایست زندگی

چه سهم ناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

بهار هم از راه می رسد

و زندگی از نو آغاز می شود.

برای بسیاری از ما وجود یک مبدا در زندگی

 برای اجرایی کردن تصمیماتمان دست آویز بسیار خوبی است

 و چه چیز بهتر از بهار فردا سال نو می شود ,

 فردا زمستان میرود, فردا بهار می رسد

نوروز بر همه مبارک


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 

مانده تا برف زمین آب شود  مانده تا بسته شود

این همه نیلوفر وارونه چتر نا تمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد  و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ایم

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بر دارد

پس چه باید بکنم؟؟؟....

من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال

تشنه زمزمه ام

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دلم تنگ است...

 

من اینجا بس دلم تنگ است ...

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم...

ببینیم آسمان هر کجا

آیا همین رنگ است؟....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

دلم برای دلم می سوزد,

وقتی دل می بندد به زمینی ها,

وقتی نگاهش محدود می شود به همین اطراف

, وقتی برای لحظه ای آسمانی شدن این و پا و آن پا می کند.

راستی! چرا تا پای آسمان را وسط می کشم دلم می لرزد؟

ناگهان بهانه می گیرد؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ادبی


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین | نظرات ()

 Design By : Pichak