خداوندا

 

! خداوندا

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیرآیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردانبیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمینوآسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیزتابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیواربگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندودبگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سودر روان باشد

زمینوآسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از اینبودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن وماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است

 

دکتر علیشریعتی

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
دلخسته

دیشب خدا را دیدم آن گوشه میگریست ، من نیز گریستم ، هر دو یک درد داشتیم...آدم ها.... !!!