خاطرات یه دختر

وقتی پاکن ها رو که دیدم بغض اومد توی گلوم.

اوایل که اومده بودن آرزو داشتم که از انواع پاکن ها داشته باشم

 خیلی گریه کردم و به مامانم گفتم

 که از اونا می خوام اما مامانم شکایتم رو به بابام کرد

 و به خاطر این مسئله کتک خوردم.

بابام با لگد کوبید توی سرم.

هرچند حالا می فهمم همه اینها از فقر ونداری بوده.

مامانم هرطور بود بعدش به خواهرم پول داد

 که برام بخره ولی از اونها که دوست داشتم نزدیک خونمون نبود.

اون هم برام یه پاکن سفید و ساده خرید که اصلا قشنگ نبود!

ولی به هرحال یادش بخیر

/ 0 نظر / 60 بازدید